نوای دل نرودا
........
*
|
در این سایت ( بامداد تلخ)
شما با مطالبی از عرفان ارادت عشق و گذر از هزار توی مراقبه آشنا خواهید شد . . |
صدف جان !
دستهای مرا فراموش مکن
این دستها ؛ خسته ، متعصب و دلسوزند
دستهایی که به خاطر تو گل می دهد ،
ایثار می کند و عاشق شهادت است
این دستها ؛
بجز تو پناهی در زیر این آسمان کبود هزار چهره ندارد ،
به خاطر همین دستها ،
دستهای کوچک مرا میزبان دریا کن ؛
که کوه ، دریا ، رنگین کمان
و تمامی وسعت این لاجورد سپهر ،
معنای دوست داشتن من اند
کوه بادوامش
دریا با آبی مهربانیش ،
و رنگین کمان با تلالو رنگهای جادوئی اش
به خاطر همین دستها
خودت باش ....
آزادی خواب نیست
وقتی که ما بیداریم
آزادی کابوس نیست
وقتی که ما به رویای با هم بودن کنار هم ایم
بگذار بهانه ی دوستی ما با کودک همسایه انگشت او باشد
ـ که از جوراب به بیرون خزیده است
در پناه دستهای ما
بگذار کودک همسایه بی جوراب به مدرسه برود
کودکان اندیشمند فردا
همین کودکان بی جوراب امروزند باور کن !
کودک امروز فردا را خواهد ساخت
با بیداری ما
با اندیشه ی ناب خویش
و با دستهای پدران فردا
ما شاعر کارگریم
رفیق پینه ها و دستها
و کودکانی که بی جوراب به مدرسه میروند .
بودای خفته در من
زیبای بیدار من .

چه نسبتی ست میان من و دختر چتر فروش ؟
من غرق باران
- خیس خیس
و دخترک نحیف کنار پیر مرد چتر فروش
- لرزان لرزان
او به پول چتر های سیاه نیازمند
من به دانه های سرشار باران محتاج
چه میتوان کرد شاعر کارگر؟
از تو میپرسم
چتر میخری یا دنبال دلت خیس خیس به باران دلخوشی؟
کجائی شاعر کارگر فریاد کن ...؟!
در فصل کارناودانها
کندوهای آدمیان
خفته در غفلت خویش
قطره های باران
در تکاپوی فرود آمدن و غرق شدن
در میان امواج
حسرت قایقران
پای بست سکّان
و تفکر به سفر
بی دکل ، بی فانوس
راهی دور
غنوده
درمیان طوفان
صدف جان:
غزال اهورایی من !
ببين چقدر عاجزم
تا مىخواهم از تو سخن بگويم
رشته كلام از دستم در مىرود،
با اين همه بيا برگرديم سرِ داستان آن روز،
آن شب به ياد ماندنى،
آن شروع، آن اتفاق دلنشين،
به همان جادّه، به آن سفرِ كوتاه.
تا به دشت، تا به خانه.
صدف من!
آيا مىدانى كه من از جاده تنها اوقاتى لذت مىبرم
كه جادهاى براى ارتباط باشد نه شاهراهى براى انفصال،
كورهراهى براى رسيدن باشد
نه ريل راهآهنى براى ماندن در ايستگاه مبداءِ
يا وسيلهاى براى دورى
هنگامى كه هيچ مشايعتكنندهاى هم به ايستگاه نيايد.
صدف!
اين همه جاده، راه، كورهراه را كه مىبينى،
خوب به آنها نگاه كن،
هر كدام نزديكتر بود انتخاب كن
تا بدون آنكه ريگى يا شنى
پاهاى ظريف و خستهات را رنجور كند
ما را به هم برساند.
غزال اهورایی من !
من از وصل حرف مىزنم نه از فصل،
من از يكى شدن حرف مىزنم نه از يك شدن.
من از ما شدن صحبت مىكنم نه از من و تو بودن.
قهوه ی تلخ
زندگی تلخ
پینه های سرگشاده در دست دهقان
- تلخ
وکمی آنسوتر در دوردستها
داسی به دست دژخیمان در گلوی نیشکر !
................................................................
کجائی شاعر کارگر ؟
فریاد کن !
سلام
آری
عشق : آرامش و ایمنی ست
و هیجان ،" ترس و ناامنی "
در ماجرای عشق هر آنچه که هست راحتی ست
کنجکاوانه خطر عشق را بپذیر
که کشتی طوفان زده در آرامش ساحل پهلو میگیرد
و مسافر
با گرمای شنهای ساحل سکون می یابد
غزال گریزان پای کویر هم که باشی
خسته از عطش آب و باران
در کنار چشمه به وصل میرسی
چشمه طریق رسیدن است
در ماجرای عشق
بسته نشستن کاری از تو نخواهد گشود
گشاده به ابن راه نگاه کن
همیشه چشمانی منتظر و نگران
انتظار گامهای ترا میکشند
باور کن !
مطمئن باش و خطر کن ، نترس .
اهورایی دیگر که از راه برسد
نه از دشت جلجتا میترسم
نه از طعنه ی نا اهلان
مرا هستی بخش تویی
اهورای وجود من !
راز خلقت
راز تولد
راز شگفت انگیز بودن
از تو بخاطر این بودن
این خلقت و این تولد شگفت انگیز
ممنون و مسرورم ...
و همچنان منتظر آن لحظه ام که
لب به سخن بگشائی با من .
این کاغذ و این قلم
بهانه ی ما برای نوشتن نیست
کاغذ و قلم بهانه ی خوبی ست
برای یادگرفتن هر آنچه بدان نیازمندیم
کاغذ و قلم بهانه ای ست خوب
برای تمرین کردن آموخته ها و تصویر کردن تجربیاتمان
نه خط خطی کردن افکاری که
با چنگ و دل بدستشان آورده ایم
این کاغذ و این قلم
فرصتی ست برای پیدا کردن دنیای زیبا
و کودکانه هایی که از ما دزدیده اند
این کاغذ و این قلم
بهانه ای ست خوب
برای آنکه حرفهایی را که بر زبان نیاورده ایم بنویسیم
این کاغذ و این قلم
بهانه ای ست خوب برای شنیدن باران
برای لمس ساحل
و امواجی که به سوی تو می آیند
برای جوانه زدن و تقدیم گلهای کوچک خوشبختی
به کسانی که میخواهیم در زندگی ما باشند
بگذار زندیق خطابت کنند
در نجوای قدسی این کاغذ و قلم ...!
........................................................................................................................
زندیق : کافر ، آنکه بر خلاف دیگران و بر خلاف سنت سخن گوید ، سنت شکن
كوهها در فاصلههاى دور سياه به نظر مىرسند،
چراغى در بالاى آن كوه ديده مىشود
نه! چند تاى ديگر هم آن پشت سوسو مىزنند.
آيا هر كدام از اين چراغها
نمايانگر كلبهاى روشن
و در كل يك زندگى توام با دلخوشى هستند؟
آيا هر چراغى كه روشن است
نماد يك دلخوشى مىتواند باشد؟
صدف جان !
يادت باشد هر چراغى
نمىتواند روشنكننده
و نماد يك زندگى توام با دلخوشى باشد!
امكان دارد در پس اين پنجرههايى كه نور چراغ
از آن به كوچه مىتابد،
نوعى زندگى توام با ناراحتى
و به قولى جهنمى در حال تداوم باشد.
صدف!
هر روشنى و هر چراغى
دليل خوشبختى و دلخوشى نيست.
دلخوشى بسته به چراغ مهتابى
و لوسترهاى آويزان تابناك نيست،
خوشبختى بسته به نور چراغ
و شعله آرام و عاشقانهاى است كه در دلهاى
يك خانه بايد روشن باشد.
لامپ مهتابى خوشبختى نمىآورد،
مىتوان با نور شمعى هم خوشبخت شد
اگر هم خوشبختى نوعى روشنى است،
دليل نمىشود كه ما
اين روشنى را
در لامپهاى 100 يا 200 واتى روشن ببينيم.
كه اگر چنين باشد ( كه نيست )
آنكسى كه در خانهاش نورافكن روشن مىكند
خوشبختترين آدمها است!
به نور شمعی کوچک خوشبخت باش ...
که خوشبختی در قناعت است باور کن !
چشمهایم بد جوری ذق ذق میکند
وای از این دود عشق !
در سنگینی مرداد زندگی را برقص
باور بهار همیشه با ماست
این عادت همیشه ،
محال است که از یاد من و از یاد تو
از یاد ما برود .
خواب پاییزی استراحت نیست
ـ فراموشی ست
با حضوری سبز
بهار را تجربه کن
درست است که یخچالهای فریزر میوه ها را
تر و تازه نگه میدارند
اما طعم بهار و تابستان چیز دیگریست !
زندگی را برقص
زندگی :
شعور شور شعر
زندگی :
شعور شعر شور
زندگی :
شعر شور شعور
زندگی :
شعر شعور شور
زندگی :
شور شعر شعور
زندگی :
شور شعور شعر ماست
زندگی شعور ماست باور کن !
گاهی اگر خزعبلات میگویم
مرا
به مستی من (که از توست ) ببخش
من با شعر شعور تو مستم ...
******************************